بعضی ها تا ابد محکومند ...
محکوم به ماندن در جهنمی که انگار خدا هم راه نجاتش را فراموش کرده ...
پ . ن : رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر ...
+
نوشته شده در سه شنبه 1387/01/20 19:23 توسط ملیحه
|
یک شب یک فرشته ای که از بس نور دیده بود سال ها قبل بینایی اش را تقریبا از دست داده بود خواب یک فرشته ی غمگین دیگر را دید ... تعریف کرد ...
توی خواب کسی به آن فرشته ی غمگین می گوید : غصه نخور ... همه چیز برای آرام تر شدن تو آماده می شود ... درست می شود ... این زمین با این گستردگی نه تاب رنج تو را دارد ... نه تاب اشکت را ... نه تاب دردت را ... نه تاب بی تابی ات را ...
فرشته ی نابینا این ها را گفت و خاموش شد ... فرشته ی نابینا همچنان روی زمین می چرخد و خوشحال می کند بی آن که بداند خوابی که برای فرشته ی غمگین دیده بود تعبیر شد ...
خدا همه ی فرشته ها را شاد می خواهد ... آرام می خواهد ... برای همین است که پیامش را به فرشته ی نابینا می دهد ... خدا لبخند دوست دارد و عشق و بهار و اشک هایی که از سر شوق و شور بی اختیار می بارند ... می بارند ...
+
نوشته شده در شنبه 1387/01/17 20:7 توسط ملیحه
|
آمده ام داستان مردي را تعريف كنم و بروم…
دارد اشك مي ريزد…به روي خودش نمي آورد ولي من كه مي دانم درونش چه غوغايي برپاست...نگاهش كه مي كنم دستش را حائل صورتش مي كند مبادا غرورش….
مي گويم هيچ مي داني چه كرده اي؟بي انكه سرش را بالا بياورد مي گويد مي دانم…تنها مانده ام
مي گويم گريه مي كني؟….پاسخم نمي دهد اول…
-مرد كه گريه نمي كند…
-عاشق چطور؟
سرش را بالا مي آورد و حالا صورت بي رمق و چشمان پف كرده اش خشكم مي كند…
تنهايم بگذار…
هيچكس نمي داند او چه مي كشد…هيچكس…
گوشه اي كز كرده و سرش را ميان زانوانش پنهان كرده…چند شبي مي شود خواب و خوراك ندارد…مادر را مي گويم كه اين روزها يك چشمش اشك است و يك چشمش خون…
صدايش مي كنم…جوابم مي دهد جان دلم عزيزكم…لرزه كلامش بدنم را به لرزه مي اندازد…
مي گويم:
ان الله سميع و…
صدا در گلويم مي شكند...
+
نوشته شده در جمعه 1386/12/17 16:35 توسط ملیحه
|
اي آن كه نمي گويمت چه شب هاي دراز
گريان خفته ام،
بودنت خسته ام مي دارد
همچون گهواره اي .
تو، اي آن كه مرا نمي گويي بيدار خوابيت
از براي من است :
چه مي شد اگر اين سرفرازي را
بي هيچ تسكيني
در خود تاب مي آوردي ...
به آنان بنگر كه دل دادگانند،
آنگاه كه اعتراف، يكباره آغاز مي شود
چه زود دروغ در پي مي آيد .
.
.
.
تو تنهايم مي داري،
تنها تو مي تواني به هر چيزم تبديل كني .
دمي تويي، سپس ديگر بار نجوايي
يا بوي خوشي، بي هيچ جاي پايي .
افسوس! در آغوشم همه از دست رفته اند
تنها تو ... تويي كه هماره باز زاده مي شوي :
چون هرگز از رفتن بازت نداشته ام ...
تا ابد برايم بازمانده اي ...
پ.ن : این بار هم نوشته اش را من برایش گذاشتم ...
+
نوشته شده در جمعه 1386/10/14 16:21 توسط ملیحه
دست می سایم دیواره ی آهکی چشم هایت را ... نگاهم نمی کنی ؟؟
هیچ نمی شکند هوا را ... حرفی نه ... آهی نه .... سوالی نه ... صدایم نمی کنی ؟؟
من به طنین محزون و نگاه محجوبت محتاجم همه ی زندگیم ...
هی ! با توام ... بشکن دیوار را ....نمی بینی تمام شدنم را ؟ صدایم که نمی کنی .... صدایم را هم نمی شنوی ؟ به قطرات باران سوگندت می دهم ... باران را که دوست داشتی ... یادت هست مست می شدی زیر ریزشش و هق هقت گم می شد در صدای رعد و من که می دیدم رعد بی رنگ می شود در حجم نجواهای تو ...
هی ی ی ی ... کجایی ؟ ... من سال هاست زیر شاخه های درخت سیب به انتظار نشسته ام ...
تو که رفتی خدا را هم با خود بردی ...
دیگر بارانی نیست ... بادی نیست ...
تا دلت بخواهد شب هست و انتظار ...
پی نوشت: با عرض معذرت و تشکر از همه ی کسانی که این جا سر زدن و ملیحه هنوز سر نزده. ملیحه فعلا تو خونه دسترسی به نت نداره بیرون هم حوصلش رو نداره !
در نتیجه نوشته ی خودش رو من که یکی از دوستانش هستم پست کردم.
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25 21:33 توسط ملیحه
|