تبليغاتX
جهالت مجهول

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

دلتنگی را که کنار بگذاریم

۲چیز بیشتر  نمی ماند:

نگاه

و

سکوت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 15:4  توسط ملیحه  | 

به هيچ چيز فكر نميكنم.حتی به ترس.پيش مي روم.درهاي بلند تسليمم مي شوند و گام هايم سكوت اتاق را متلاشي مي كند.از هر كلمه بوي بدي بيني ام را مي آزارد.وجه اشتراكمان كلمه آزردن است.

من به ترس دهن كجي ميكنم و تابلوها به من.دهنم كج مي ماند.

تابلو دهنش را باز كرده.لوزه ي كوچكش به من مي خندد.لبخند ژوكوند موناليزا قهقهه را بي رنگ كرده!

چپه شده ام.آينه را برعكس گذاشته اند.برش مي گردانم و فيلم به سرعت به عقب بر مي گردد:

گريه مي كنم ولي يادم مي افتد"براي شاعر كه گريه نمي كنند....او فقط خودش را به مردن مي زند،ادا درمي آورد"

شاعري تنهايي ترسناكي است ولي او=»او يك نويسنده است!نويسنده اي كه چيزي نمي نويسد،دروغي كه همواره حقيقت را مي گويد.

اورته بيز به اورفه مي گويد:نبايد خيلي سعي كني از چيزي سردر بياوري.اين اشتباه فاحشي است.

و تو به من مي خندي.شاعر بودنت را به رخم مي كشي"جور ديگري دنيا را ببين".مي خندم.

مردمك چشمم را برعكس ميكنم.در پايين ترين نقطه زمين بالا هستم.

                                                                             "برای زنده بودن باید بمیری"
+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت 18:7  توسط ملیحه  | 

اشاره.حركت.تاب تاب تاب بازي...خدا منو...خدا من هيچي...حواست به اون هست؟...

مشكي پوشيده.عينك...چقدر عوض شده.تغيير...لحن آزارم مي دهد...بغض...سكوت...اشك...خوردن...فرياد بي صدا...

تاب تاب تاب بازي...خدا منو نندازي...اگه مي اندازي...كجاست؟تاريكي...

مشكي پوشيده.عينك.رد خون روي پيراهن مشكي...قرمزي روي سياهي...

گفتم اگه...افتادم؟!پس چرا گريه ام نيومد...

خون دلمه بسته...انگشتم را نگاه مي كنم...باز خون دماغ شدم؟!نه...خون دماغ توِ..بغض...سكوت بلند...

تاب تاب تاب بازي...خدا منو نندازي...اگه ميندازي بغلِ...نگراني حرف را بغل كرده...

 قرمز پوشيده.عينك.چقدر عوض شده...تغيير...لحن نگرانم ميكند و نگراني حرف را بغل كرده.خفه گريه ميكنم.

تاب تاب تاب بازي...خدا منو...تو كه انداختي...حالا بگو چه جوري دوباره تاب بخورم!آخه تابِ داره حركت ميكنه!

 

*****

پ.ن:خواستم ۱ چیزی بذارم ولی دیدم نمیفهمید

پ.ن:میدم بعدا بخونی.نترس تو خماری نمیمونی عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 22:39  توسط ملیحه  | 

 

عادت را زندگی کردیم

و زندگی را عادت

این تنها عادتی است

که ترک آن موجب مرض نیست!

******

پ.ن:روحم را تسخیر کرد و من تسلیم شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/16ساعت 10:21  توسط ملیحه  | 

 

پاهایم را یارای رفتن نیست

چه باک!

گودالی را دیرتر فتح خواهم کرد.

*******************

پ.ن:آشنای غریب جسارت نوشتن اسمت را هم نداری!از نگاه به گذشته و آینده برایم سخن میگویی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 20:33  توسط ملیحه  | 

بردار آب و غذا و روانه شو

اینجا دیگر نه جای ماندن است

برگهای زرد

لاشه های رونده

و سکوت

-سکوتی که چون خنجری

بر گرده شهرنشسته-

فاجعه را فریاد می کنند

بی آب و غذا روانه شو

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 15:32  توسط ملیحه  |