تبليغاتX
جهالت مجهول

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

می گوید زندگی کن

چیزی که نکرده ام

او مرا کرده

************

پ.ن۱:م  ن  ب  ا  ی  د   ب  خ   و   ا   ب   م   ا    ن    ق   د   ر   ک    ه   پ   ا    ن   ش   م

پ.ن۲:م   ن    ح    ا    ل    م      خ     و    ب     ه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/28ساعت 22:14  توسط ملیحه  | 

 

سراغت را مي گيرم

مي گويند مقصدت را شرق خوانده اي

و رفته ای

بی کوله بار٬بی خداحافظی!

مختصات برهم مي زنم

خط استوا را مي گيرم و به انتهايش مي رسم

يك دور كامل!

سيكل معيوب!

انتها ابتداست

و تو

در هزارتوهاي رأس الجدي

-جايي در شرقي ترين نقطه اش-

آرام گرفته اي

اما!فقط مانده ام

تو كه هيچوقت جغرافي ات خوب نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/27ساعت 22:12  توسط ملیحه  | 

جاده امتداد می یابد

دستم را پشتم پنهان می کنم

مبادا از خطوطش فکرم را بخوانی

*****

پ.ن:من........................../گویا بود نه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 9:46  توسط ملیحه  | 

اين نامه را براي تو مي نويسم هرچند مي دانم هرگز به دستت نمي رسد و نمي خواني اش .
مي نويسم تا درد نبودنت را با من شريک شوي.انتظار کهنه ام را بفهمي و شايد ديگر به تنهاييم نخندي. مي نويسم که مرا ببخشي. مرا ببخشي که مهربانيت را با غرورم ناديده گرفتم و خواستنت را با لجاجت هايم به سخره گرفتم . ببخشي که هرچه کردم نه از روي کينه و دشمني که از عشق بود . عشق تو چشمانم را کور کرد انقدر که ديگر خود را نديدم. انقدر که فراموش کردم من نيز انسانم و حق زيستن دارم. عشق تو با وحشتي گريزان عجين بود. تمام لحظه هاي دوست داشتنم به ترس رفتن تو گره خورده بود، به ترس از دست دادنت، ترس نخواستنت. تمام لحظه هاي با تو بودنم به رشکي عظيم اميخته بود . مرا ببخش که در بودن با تو خود را فراموش کردم. انقدر "تو" شدم که احساس تنهايي کردي و گريختي. پوسيده طناب حضورت را من تبر زدم چراکه نخواستم در واپسين لحظه غرورم را به عزا بنشينم. چراکه تحمل نداشتم خود به من بگويي که نمي خواهمت و چه خوب مي ديدم که ديگر نمي خواهيم. رفتي و در عزاي رفتنت تمام روزها را گريستم و بيهوده خود را فريب دادم که باز مي گردي. بيهوده تمام خطوط درهم فنجان هاي قهوه را به امدنت تعبير کردم و تکخال هاي ورق را نشان بازگشتت دانستم. ندانستم که تمام فال ها دروغ مي گويند و معجزه اي نخواهد بود. ديگر انتظار بازگشتت را نمي کشم تمام شد به همين سادگي. و ان کس که مي گفت هر اشنايي دليل دارد دروغ مي گفت و انکس که مي گفت هرانچه بخواهي به مدد اراده بدان مي رسي دروغ مي گفت و هرانکس که مي گفت هرانچه کني چون پژواک صوت به خودت باز مي گردد دروغ مي گفت و انان که به اميد باور داشتند فريب خورده بودند و انان که انتظار صبح و روشني را مي کشيدند فريب خورده بودند چراکه هرگز معجزه اي نبود. حقيقتي که همه از ان مي گريزيم حقيقت ساده اي است. هرگز سيه بختي برخي ادميان و خوشبختي برخي ديگر تغيير نخواهد يافت. فردايي نخواهد بود. بهشت و جهنمي نيست و ميزاني و پاداشي وجزايي. اينها تنها بهانه هاي ساده دلگرم کردن خودمان در تحمل رنجهاي درمان ناپذيرمان است. حقيقت روشن است. هرانکس که جز خود هيچ کس و هيچ چيز را نخواست به مراد دل خواهد رسيد و هرکس که از تکه پاره هاي روياهاي ديگران ، ارزوهايشان و عشقهايشان براي خويش نردبان ترقي بسازد به خوشبختي خواهد رسيد. رسيدن به اوج تنها با پاگذاشتن بر گرده هاي ديگران ميسر است
+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/19ساعت 0:13  توسط ملیحه  | 

نه نامی

و نه آوایی

نام آوا شده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 0:19  توسط ملیحه  | 

بيهده سعي مي كنيم تا همه چيزرا تغيير دهيم.تا بوده جهان،به همين منوال بوده.حتي نخستينِ آدميان نيز چيزي را تغيير نداده اند.اختراع چرخ و كشف آتش نيز تنها كلماتي است دهن پركن.همه اينها بوده و تا بوده جهان،به همين منوال بوده.

ما هنوز چخماق بر هم مي كوبيم به اميد جرقه اي كه نخستينِ آدميان به گمان خويش كاشفش بوده اند و چوب ميان پينه دستهايمان مي ساييم به اميد دودي.دودي كه علتش گيريم خاكستري بودن روزگارمان را.

بيهده سعي مي كنيم.تا بوده جهان،به همين منوال بوده.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/10ساعت 23:1  توسط ملیحه  | 

 

مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن

که هرچه دوست پسندد به جای دوست رواست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 20:10  توسط ملیحه  | 

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

و در سکوت دردبار خود مرگ و زندگی را شناختم

اما در میان این هر دو من لنگر پر رفت و آمد دردی بیش نبودم

درد  مقطعی روحی که شقاوت های نادانی آن را از هم دریده است...

 

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم درمی یابم

دیری است که مرده ام

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره تو سردتر می یابم

 

                                                                         "شاملو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 20:45  توسط ملیحه  |