تو هیچ گاه درد یک فاحشه را نخواهی فهمید
مگر اینکه برای سیر کردن شکم فرزندانت
دستهای زمخت و بوی عرق و سنگینی قصابی را تحمل کنی
که بخاطر ۱ کف دست گوشت
به اندازه ۱ کف دست از بدنت را هم
از هجوم خود بی نصیب نگذارد
تو هیچ گاه درد تجاوز را نخواهی فهمید
مگر اینکه وقتی رویا هایت را
در دسته های گل پیچیده بودی
و به مردم می فروختی
رویاهایت را مردی بخرد
که تو را بیشتر از آنچه بزرگی بزرگ کند
به اندازه یک زن
و تو زنانگی ات را مدیون کسی باشی
که معصومیت نگاهت را ندید
*************
می لرزم
نه از سرما
بل از نگاه به فاحشه ای که
بوی عطر آمیخته با خونش
فضای بی رحم شهرم را پر کرده
می لرزم
از نگاه معصوم دخترکی که دیگر گل نمی فروشد
که دیگر رویایی ندارد برای فروش
تن می سپارد
دستهای بی رحم شهرم را
که چه راحت تغییر شغلش را پذیرفته اند
می لرزم.........
*لقد خلقنا الانسان فی کبد
