تبليغاتX
جهالت مجهول

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

 

دستهایم را می بینی؟

مستاصل اند!

درست مثل لبهای تو...

این گردو شکستم نیست

که من بگویم تو بشکنی...!!!

یکی باید جواب این استیصال را بدهد

دستان تو یا لبان من؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 22:54  توسط ملیحه  | 

 

آقام خدا بيامرز خيلي جوشي بود.زودَز كوره در مي رَف.وقتيَم عصباني مي شدا جد و آباد ننمو فحش مي داد ولي هيشوخ دست روش بلند نِكرد.

ننم طفلي خيلي گريه مي كرد.التماس آقام مي كرد كه فحش نده.خو ننم سيد بود.مي گُف:با جدُم چي كار داري؟خودُمو فحش بده.مُنو بزن ولي جدُمو فحش نده!خدا رو خوش نميا.مُ رو نگيره خر اي بچه ها رو مي گيره!جون اي رقيه-اسم ننم بود-فحش نده

ولي آقام كه گوشش به اي حرفا بدهكار نبود.يه روند همه كس و كار ننمو فحش مي داد ولي خدا بيامرز هيشوخ دست روش بلند نِكرد

همو روز كه تو حياط خونه قبليمون كنار حوض آبي وسط حياط واستادُم و صاف تو چشاي ننم زل زدم كه: مُ شعبونو مي خُمش،طفلي دو دستي كوفت تو سرش كه ديدي هي به آقات گفتُم جدُمو فحش نده!ديدي گفتُم مو سيدُم،جدُم پيغمبره!اي نفرينا خفت مُ رو نگيره اي بچه ها رو مي گيره!ديدي هي به آقات گفتُم؟آخه اي شعبونُم شد آدم كه دلتِ برده؟با او چشاي باباقوريش!

ولي مُ صاف زل زدُم تو چشاش كه يا شعبون يا هيشكس!

ننم طفلي مثه او موقِها كه به آقام التماس مي كرد،التماسُم كرد كه شعبونُ ول كنُم"آقات كه خدا بيامرز دستش اَ اي دنيا كوتا شده.مُ اُم كه آفتا لب بومُم.تِ با اي شعبون كِجكي-بچه ها اي جوري صداش مي كِردن-سياه بخ مي شي...

بعدُم مي شِس كنج حِياط و هي سِرشو مي كوف تو ديفال كه "ديدي هي به آقات گفتُم دسِّ آخر خرِمو مي چِسبه؟اي همه جدُمو فحش نده.خدا رِ خوش نميا خو!

-هي مصومه كودوم گوري قايم شدي باز؟

اي جايي؟هي ننم گُف زن بستون زن بستون!زن بستونُم كه چي شه؟ها؟كه بشينه ايجا دفتر سيا كنه؟جَم كو او مسخره بازياتو.

-اوجوري نيگام نكنين خو.شعبو مرد خوبيه.هيچي تو دلش ني به خدا

-دِ مياي يا بيام با كتك بيارُمت؟

آخ كه چقدر دلُم حياط خونه قبليمونو مي خواد كه بشينُم كنج حياط و مثه ننم سرمو بكوفم تو ديفال كه ديدي آقا جون  هي ننه گُف جدشو فحش ندي؟تِ كه رفتي دسّت اَ اي دنيا كوتاس.مي گن خوبيت نِداره پُش سر مرده حرف بزنن...آ راسّي شب جُمَس.يادُم باشه بِرات خيرات بدُم...

 

پ.ن:من که نمی دونم چرا می گین فونتم بده ولی وقتی می گین حتمأ هست دیگه!الان عوض کردم.خوب شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 20:27  توسط ملیحه  | 

 

آمده ای که تمامم کنی؟

نشسته ای که تماشایم کنی؟

خوابیده ای که از خنده روده بر شوی؟

می ایستم.به حرمت تمام این شبها و اشکها....

 

پ.ن:حالم از این پستم بهم می خوره.من یه مازوخیست صبورم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/24ساعت 19:51  توسط ملیحه  | 

 

هیس...

گوش کن!

صدای بی رمق کاروان زمان است که می گذرد!

و تیزتر که گوش کنی

صدای بر زمین کشیده شدن دامن دخترکان چارقد به سر را خواهی شنید

که باد،

چین دامن های گلدارشان را بر سطح سبز زمین می پراکند

و علف،چه شرمسارانه سر به زیر می افکند

هیس...

گوش کن!

صدای گله سکوت است این همه

این همه رمندگی..

این همه خیزش...

خیزش بی رمق کاروان زمان،

کاروان دخترکان چارقد به سر که رطوبت دامن های چین دارشان،

نسیم را خنک تر می کند

و تو را بی قرار تر.

گوش کن....!

 

پ.ن:به روی چشم.اعمال شد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/14ساعت 17:59  توسط ملیحه  | 

 

دست روي دست گذاشته اي كه چه؟فكر مي كني اگر مثل هميشه چشم هايت را روي هم بگذاري و با همان لحن هميشگي از من بخواهي كه:"بو كن!عطر ياس را مي شنوي؟" باز هم مسحور چشمان بسته ات مي شوم و فرم بو كشيدنت وادارم مي كند كه بو كنم؟

چه فكر مي كني؟فكر مي كني اگر دستهايت.دستهايت را كه ديدم بي هوا عاشقشان شدم.حتي ناخن هاي نيم جويده ات به نظرم زيبا ترين ناخن هاي دنيا آمد.دستهايت را تكان مي دهي كه من دوباره ياد آن روز بيفتم كه خطوط دستهايت مرا ياد مادرم .مادرم فال مي گرفت و كف دستهاي مردم را مي ديد و چه زندگي هايي كه ساخت و چه زندگي اي كه تو برايم ساختي و من كه زندگي ام بودي  و هر روز ناخن هاي نيم جويده ات را طرح مي زدم و تو كه هميشه ناراحت بودي از توجه من به نيم جويدگي شان و نمي دانستي اينها زيباترين ناخن هاي دنيا هستند مثل تنه نيمه درخت خانه دختر همسايه مان كه ناخن هايش را نيمه مي جويد كه ياد.يادم تو را فراموش.

فراموش مثل پدرم كه حياط بي درخت خانه مان را فراموش كرد و هرروز به گمان سرسبزي درختها موزائيك ها را آب مي داد  تا وقتي كه فراموش كرد راه حياط بي درخت خانه مان از كدام طرف .طرف ما شب نيست.پس طرف ما چيست اگر شب نيست.شبي نيست كه مادر.مادرم فال مي گرفت و كف دستهاي مردم را مي ديد و چه زندگي .زندگي ام را كه برايت تعريف كرده ام؟

چه فكر مي كني؟فكر مي كني اگر صورتت را ميان دستهايت پنهان كني...من كه مي دانم مي خواهي دستهايت را نشانم بدهي و طرح هاي هر روزه ام را به يادم.يادم تو را فراموش.فراموش مثل پدرم كه تنه نيمه درخت خانه دختر همسايه مان را كه ناخن هايش را نيمه مي جويد دزديد.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/08ساعت 18:48  توسط ملیحه  | 

 

بوی دود می آید و

خاکستر سوخته

خاکستری عقیم

که دیگر ققنوسی نخواهد زایید...

 

پ.ن:چرا من انقدر دلم سیگار می خواد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/06ساعت 17:54  توسط ملیحه  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 14:38  توسط ملیحه  |