تبليغاتX
جهالت مجهول

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

 

آمده ام داستان مردي را تعريف كنم و بروم…

 

دارد اشك مي ريزد…به روي خودش نمي آورد ولي من كه مي دانم درونش چه غوغايي برپاست...نگاهش كه مي كنم دستش را حائل صورتش مي كند مبادا غرورش….

مي گويم هيچ مي داني چه كرده اي؟بي انكه سرش را بالا بياورد مي گويد مي دانم…تنها مانده ام

مي گويم گريه مي كني؟….پاسخم نمي دهد اول…

-مرد كه گريه نمي كند…

-عاشق چطور؟

سرش را بالا مي آورد و حالا صورت بي رمق و چشمان پف كرده اش خشكم مي كند…

تنهايم بگذار…

 

هيچكس نمي داند او چه مي كشد…هيچكس…

 

گوشه اي كز كرده و سرش را ميان زانوانش پنهان كرده…چند شبي مي شود خواب و خوراك ندارد…مادر را مي گويم كه اين روزها يك چشمش اشك است و يك چشمش خون…

صدايش مي كنم…جوابم مي دهد جان دلم عزيزكم…لرزه كلامش بدنم را به لرزه مي اندازد…

مي گويم:

 

                 ان الله سميع و…

                                        صدا در گلويم مي شكند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/17ساعت 16:35  توسط ملیحه  |