به هيچ چيز فكر نميكنم.حتی به ترس.پيش مي روم.درهاي بلند تسليمم مي شوند و گام هايم سكوت اتاق را متلاشي مي كند.از هر كلمه بوي بدي بيني ام را مي آزارد.وجه اشتراكمان كلمه آزردن است.
من به ترس دهن كجي ميكنم و تابلوها به من.دهنم كج مي ماند.
تابلو دهنش را باز كرده.لوزه ي كوچكش به من مي خندد.لبخند ژوكوند موناليزا قهقهه را بي رنگ كرده!
چپه شده ام.آينه را برعكس گذاشته اند.برش مي گردانم و فيلم به سرعت به عقب بر مي گردد:
گريه مي كنم ولي يادم مي افتد"براي شاعر كه گريه نمي كنند....او فقط خودش را به مردن مي زند،ادا درمي آورد"
شاعري تنهايي ترسناكي است ولي او=»او يك نويسنده است!نويسنده اي كه چيزي نمي نويسد،دروغي كه همواره حقيقت را مي گويد.
اورته بيز به اورفه مي گويد:نبايد خيلي سعي كني از چيزي سردر بياوري.اين اشتباه فاحشي است.
و تو به من مي خندي.شاعر بودنت را به رخم مي كشي"جور ديگري دنيا را ببين".مي خندم.
مردمك چشمم را برعكس ميكنم.در پايين ترين نقطه زمين بالا هستم.