غروب شده بود.دلش می خواست بخوابد ولی می دانست اگر بخوابد محکوم به تحمّل شب بیداری توأم با تخیلات خواهد بود.فکر کرد اگر غروب خورشید را به تماشا بنشیند حالش بهتر خواهد شد.پس بلند شد.به ایوان رفت ویک صندلی را روبروی صندلی دیگر گذاشت.نشست و پایش را روی صندلی جلویی دراز کرد و خداحافظی خورشید را نظاره گر شد.
-هی پسر!چرا اینجا خوابیدی؟
-اُه معذرت می خوام!منتظر بودم خوابم برد!
-بلند شو برو.برای من دردسر میشه تازه واسه خودت هم خوب نیست.
بلند شد ایستاد.شلوارش را تکاند(البته این کار را طبق عادت انجام داد).سیگاری آتش زد.نیم نگاهی به آن انداخت و پک عمیقی به آن زد.فکر کرد اگر او بود حتماً اخمی می کرد و رویش را بر می گرداند.سیگار را زیر پاش له کرد.
نمی دانست ساعت چند است.نمی دانست آیا او آمده بود و وقتی او را در خواب دیده بود آرام پیشانیش را (مثل همیشه)بوسیده بود و سپس رفته بود یا اینکه....!
نه!نمی خواست به یا اینکه ها و احتمالات دیگر فکر کند.او حتماً آمده بوده!او همیشه می آمده ولی پسر یا خوابش برده بوده یا حواسش نبوده و او...و او می رفته.پیشانیش را می بوسیده و می رفته.
دیییییییییییییییییییییییییر....دییییییییییییییییییییییییییییر
تا تلفن را جواب دهد قطع شده بود.
هوا تاریک شده بود.ساعت را نگاه کرد.فقط ۳۰ دقیقه خوابیده بود.به خودش و زمین و زمان لعنت فرستاد.
چون می دانست همین ۳۰ دقیقه برای شب زنده داریش کافی خواهد بود!
