«هيچ چيز از آن انسان نيست،
هرگز
ني قدرتش،
ني ضعفش
و ني دلش حتي
و آن دم كه دست....
و آن دم كه دست....
آه لعنتي!...
و آن دم كه دست به آغوش مي گشايد،
سايه اش صليبي ست...
و آن دم كه مي پندارد خوشبختي اش را
را در آغوش فشرده است
آن را له مي كند.
زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است...
هيچ عشقي را...
هيچ عشقي را سرانجامِ خوش نيست....ِ»