تبليغاتX
جهالت مجهول - کافه

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

 

نشسته است.دست راستش را زیر چانه اش گذاشته و با دست چپش طرحی می کشد.خطوطی گنگ و مبهم که در آنها در پی یافتن سرنوشتش است

می گویم:مثل رمال ها؟

لبخند می زند

دستش را از زیر چانه اش برداشته٬ حالت مطفکرانه ای (من بی تقصیرم.تفکر برای اوست هرطور بخواهد می نویسدش)به خود می گیرد.با انگشت وسطی اش سر را متعجبانه می خاراند که یعنی:گند زدی!

قهوه اش سرد شده ولی او عادت دارد.سرد سرد.تلخ تلخ.

می گویم:اه چه قدر بی مزه!

نگاهم می کند

سرنوشتش را دوست ندارد.آن را مچاله می کند و به کناری می افکند.حال خلق دوباره اش را ندارد

می گویم:یکی دیگر خواهی کشید؟

حتی سرش را هم بلند نمی کند

خطوط درهم می رود و سرنوشت شکل می گیرد.

باران می بارد و رنگ خطوط را می شوید. همین است که خاکستری شده زندگی اش...

می گویم:همین را می خواستی؟!

سرش را بلند می کند٬نگاهم می کند و لبخند می زند...

******************

پ.ن:حذف شد...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 21:30  توسط ملیحه  |