تبليغاتX
جهالت مجهول - شب...تاب...شب تاب!

جهالت مجهول

این وبلاگ صرفا دفتر خاطراتی است برای نوشتن

 

-این همه روشنایی اذیتم می کند!

-چراغ ها که همه خاموش اند!!!

-نه!تو این همه نور را نمی بینی؟

-دیوانگی هایت را شبی دیگر برای کسی دیگر خرج کن.

-به کرم شب تاب بگو اینها را...

-من که شب تابی نمی بینم!!!

-ولی من می بینم.هم شب را.هم تاب را...

شب آخر است و تو آرام روی تاب نشسته ای و بیخیال در تاریکی و سکوت پاهایت را خلاف جهت حرکت تاب تکان می دهی...

-....

-چرا همیشه خلاف جهت بوده ای؟

-من که نوری نمی بینم!

-آن شب هم نور بود.نورباران بود کوچه و تو در تاریکی و سکوت محض شب را تاب می خوردی...

-....

-چرا آن شب باد هم خلاف جهت می وزید؟

-باد نبود که!

-بود.هیاهویی هم برپا کرده بود...

-من که بادی ندیدم!نوری هم!

-شب تاب را هم یادت نیست؟!

-آن را هم...

-ولی من یادم است."تو"را...شب را...تاب را...

-باد را...های و هویش را...

-نه!های و هوی نه!هیاهو!های و هوی را که تو بر پا کرده بودی...!

-من که ....

 

پ.ن:تو هیچوقت چیزی یادت نیست...هیچوقت...من این را خوب می دانم...خوب می فهمم!

پ.ن:من پا پس می کشم و در نیم گشوده،بر روی تو بسته می شود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/04ساعت 22:6  توسط ملیحه  |