دست می سایم دیواره ی آهکی چشم هایت را ... نگاهم نمی کنی ؟؟
هیچ نمی شکند هوا را ... حرفی نه ... آهی نه .... سوالی نه ... صدایم نمی کنی ؟؟
من به طنین محزون و نگاه محجوبت محتاجم همه ی زندگیم ...
هی ! با توام ... بشکن دیوار را ....نمی بینی تمام شدنم را ؟ صدایم که نمی کنی .... صدایم را هم نمی شنوی ؟ به قطرات باران سوگندت می دهم ... باران را که دوست داشتی ... یادت هست مست می شدی زیر ریزشش و هق هقت گم می شد در صدای رعد و من که می دیدم رعد بی رنگ می شود در حجم نجواهای تو ...
هی ی ی ی ... کجایی ؟ ... من سال هاست زیر شاخه های درخت سیب به انتظار نشسته ام ...
تو که رفتی خدا را هم با خود بردی ...
دیگر بارانی نیست ... بادی نیست ...
تا دلت بخواهد شب هست و انتظار ...
پی نوشت: با عرض معذرت و تشکر از همه ی کسانی که این جا سر زدن و ملیحه هنوز سر نزده. ملیحه فعلا تو خونه دسترسی به نت نداره بیرون هم حوصلش رو نداره !
در نتیجه نوشته ی خودش رو من که یکی از دوستانش هستم پست کردم.